๑۩۞۩๑عشقولانه๑۩۞۩๑
***ای بی وفا رسم وفا از غم بیاموز***غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می زند***
مخصوص آقا یا خانم ج
اول : ایرانی ها شبی یک ساعت به عملکرد آنروزشان بیاندیشند . سوم : هر خانوادهی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، حتی
اگر شده کیهان و یالثارات! چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند
… حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی! هفتم : بفهمیم كه زرنگی ضایع كردن حق دیگران نیست بلكه
با رعایت حقوق دیگران رسیدن به حقوق خودمان است . سیزدهم: به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند. به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد. و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان) باشد. بپذیریم ایران می تواند همچون گذشته بهترین باشد. ایران و
ایرانی لیاقت این بهترین بودن را دارد. وه ! كه هر گه كه سبزه در بستان
به عشق به عنوان مهمترین چیز در زندگی می نگرید و
عاشقِ عاشق شدن هستید. عده ای از افراد این گروه به صداقت شخصی که به او
علاقه مندند چندان اطمینانی ندارند. از بودن با دوستان لذت میبرید و
همواره سعی میکنید تا دوستی وظیفه شناس باشید.
به سختی میتوانید احساسات و عواطفتان را کنترل کنید،
که البته گاه از نقاط ضعفتان محسوب میشود. کسی که بر قلب و فکرتان
تاثیرگذار است، این روزها بسیار به شما کمک خواهد کرد.
گروه B
رویاها و جاه طلبی هایتان از مهمترین مسائل زندگیتان
به شمار میروند و شما قادرید هرکاری برای تحقق بخشیدن به آنها انجام
دهید. به عشق اهمیت می دهید، اما ترجیح میدهید به دنبال شخصی کامل باشید.
به سختی به دیگران اعتماد می کنید. به دوستانتان اهمیت میدهید، اما خیلی
چیزها را از آنها پنهان میکنید.
شما اهل تفکر هستید و همواره هر دو روی سکه را میبینید. شما میتوانید شریک زندگیتان را خوشبخت کنید.
گروه C
شما همیشه تصمیم گیری های عقلانی را به تصمیم گیری
های احساسی ترجیح میدهید، به همین علت از دوستان زیادی برخوردارید. به
زندگی به عنوان یک هدیه ی الهی مینگرید.
گروهی از مردم هستند که ایدآل شما محسوب میشوند و شما مایلید تا مدت زمان زیادی را با آنها بگذرانید.
به خوبی میتوانید احساسات خود را کنترل کنید اما گاهی
تصمیم گیریهای شما اثر منفی بر شریک زندگی و یا دوستانتان میگذارد. بسیار
علاقه مندید تا یک شریک زندگی خوب برای همسرتان باشید.
گروه D
شما همیشه هدفی برای دنبال کردن در زندگی دارید و
همواره آماده اید تا در برآوردن آ رزوهای آنها که دوستشان دارید، کمک کنید.
دوستانتان اهمیت زیادی برایتان دارند و شما همیشه آماده ی کمک به آنها
هستید.
به ندرت میتوانید احساسات خود را کنترل کنید و به همین دلیل گاه مجبور میشوید تا دوباره کاری کنید.
گروه E
از آن دسته آدم هایی هستید که دوست دارید عاشق
باشید. تصمیم گیری های عاطفی را بر تصمیم گیری های عقلانی ترجیح میدهید.
شما زندگی را فقط در خوش گذرانی میبینید و از طرفداران دوست یابی هستید.
رویاهای بسیاری در سر دارید، اما چندان در جهت تحقق آنها
تلاش نمیکنید و شاید همین مسئله جزء نقاط ضعف شما باشد. با کسی که از نظر
شما شخصی کامل است برخورد خواهید کرد
یکدفعه نفهمیدم
چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او میگفتم که در ذهنم چه میگذرد.
من طلاق میخواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمیرسید که از
حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟
از جواب دادن
به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت
کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او
گریه میکرد. میدانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگیاش آمده است. اما
واقعاً نمیتوانستم جواب قانعکنندهای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم،
فقط دلم برایش میسوخت.
با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق،
برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود میتواند خانه، ماشین، و
۳۰% از سهم کارخانهام را بردارد. نگاهی به برگهها انداخت و آن را ریز
ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به
غریبهای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده
بود متاسف بودم اما واقعاً نمیتوانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک
نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان
چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر
طلاق که هفتهها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکمتر و
واضحتر شده بود.
روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت
میز نشسته و چیزی مینویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و
خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه
جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی
نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را
نوشته بود: هیچ چیزی از من نمیخواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق
خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک
زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و
او نمیخواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.
برای من قابل
قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که
او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که
در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم.
فکر میکردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان
قابلتحملتر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.
درمورد شرایط
طلاق همسرم با معشوقهام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب
است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقهای هم که سوار کند باید
بالاخره این طلاق را بپذیرد.
از زمانیکه طلاق را به طور علنی
عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را
بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازهکاری
داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول
او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود
۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه
گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی
سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.
در روز دوم هر دوی ما
برخورد راحتتری داشتیم. به سینه من تکیه داد. میتوانستم بوی عطری که به
پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه
نکردهام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروکهای ریزی روی صورتش
افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من
برای این زن چه کار کردهام.
در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و
بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰
سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت
بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقهام نگفتم. هر چه
روزها جلوتر میرفتند، بغل کردن او برایم راحتتر میشد. این تمرین روزانه
قویترم کرده بود!
یک روز داشت انتخاب میکرد چه لباسی تن کند.
چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که
همه لباسهایم گشاد شدهاند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین
خاطر بود که میتوانستم اینقدر راحتتر بلندش کنم.
یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصههاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.
همان
لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و
بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد
بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و
او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون میترسیدم
در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم
و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم
دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز
عروسیمان.
اما وزن سبکتر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی
او را در آغوشم گرفتم به سختی میتوانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه
رفته بود. محکم بغلش کردم و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت
کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در
ماشین را هم قفل نکردم. میترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پلهها
بالا رفتم. معشوقهام که منشیام هم بود در را به رویم باز کرد و به او
گفتم که متاسفم، دیگر نمیخواهم طلاق بگیرم.
او نگاهی به من
انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانیام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش
را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمیخواهم طلاق بگیرم. زندگی
زناشویی من احتمالاً به این دلیل خستهکننده شده بود که من و زنم به
جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم.
حالا میفهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در
آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقهام احساس میکرد که
تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و
زیر گریه زد. از پلهها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک
مغازه گلفروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید
که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را
از هم جدا کند هر روز صبح بغلت میکنم و از اتاق بیروم میآورمت.
شب
که به خانه رسیدم، با گلها دستهایم و لبخندی روی لبهایم پلهها را تند
تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده
است! او ماهها بود که با سرطان میجنگید و من اینقدر مشغول معشوقهام
بودم که این را نفهمیده بودم. او میدانست که خیلی زود خواهد مرد و
میخواست من را از واکنشهای منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل
در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.
جزئیات ریز زندگی مهمترین
چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، داراییها و سرمایه مهم نیست.
اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم میآورد اما خودشان خوشبختی نمیآورند.
میگن
یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه؟ ما یک
عده ایرونی توی بهشت داریم که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای ردای
سفید، همه شون لباس هایمارک دار و آنچنانی میخوان! بجای پابرهنه راه رفتن
کفش نایک و آدیداس درخواست میکنن. هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن،
میگن بدون ‘بنز’ یا ‘ب ام و’ یا ‘تویوتا لکسوز’ جائی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده… یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد!
آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم… امروز تمیز
میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه
است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو
به بقیه میفروشن. چند تاشون کوپن جعلی بهشت درست کردن و به ساکنین بخت
برگشته جهنم میفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت
میکنن. یک سری شون حوری های بهشت را با تهدید آوردن خونه شون و اونارو
“سرکار” گذاشتن و شیتیلی میگیرن. بقیه حوری ها هم مرتب میگن ما رو از لیست
جیره ایرانیها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق
شدیم و از ریخت افتادیم.
اتحادیه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نمیخوان به دیدن زنان ایرانی برن
چون اونقدر آرایش کردن و اسپری مو و ماسک و موس و . . . به سرشون زدن که
هاله تقدسشون اتصالی کرده و فیوزش سوخته در ضمن خانمهای ایرونی از غلمانها
مهریه و نفقه میخوان. بعضی از اونها هم رفتن تو کار آرایش بقیه و کاسبی راه
انداختن: موهاشون رو هزار و یک رنگ میکنن، تتو میکنن، ناخن میکارن و از
این جور قرتی بازیها
هفته پیش هم چند میلیون نفر تو چلوکبابی ایرانیها مسموم شدن و دوباره مردن.
چند پزشک ایرونی هم بند کردن به حوری ها که الا و بلا بیایید دماغاتونو
عمل کنیم، گونه بکاریم، ساکشن کنیم و از این کلک ها . . .خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیها هم مثل بقیه، آفریده های من هستند و
بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نیست! برو یک
زنگی به شیطون بزن تا بفهمی دردسر واقعی یعنی چی!!!
جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان… دو سه بار میره روی پیغام گیر تا
بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بخش ایرانیان بفرمایید؟
جبرئیل میگه: آقا مثل اینکه خیلی سرت شلوغه؟
شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه… این ایرونیها اشک منو در آوردن
به خدا! میخوام خودمو بازنشست کنم. شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو
میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن!
تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!… حالا هم که… ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!!
جبرئیل جان، من برم …. اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن…
یک عده شون بازار سیاه مواد سوختی بخصوص بنزین راه انداختن.
چند تا پزشک ایرونی در جهنم بیمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبلیغ میکنن و این شدیدا ممنوعه.
چندتاشون دفتر ویزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر میکنن. بلیت جعلی یکطرفه بهشت هم میفروشن.
یک سری شون وکیل شدن و تبلیغ میکنن که میتونن پیش نکیر و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجدید نظر بدن.
چند تاشون که روی زمین مهندس بودن میگن پل صراط ایراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع میکنن که پل باید پهن تر بشه.
چند هزار تاشون هم هر روز زنگ میزنن به ۱۱۸ جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمریکا رو میپرسن چون میخوان مهاجرت کنن.
هر روز هزاران ایرونی زنگ میزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی و اورژانس جهنم رو میخوان.
الان مراجعه داشتم میگفت ما کاغذ نسوز میخواهیم که روزنامه اپوزیسیون بیرون بدیم.
ببخش! من برم، بعدا صحبت میکنیم… چند تا ایرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و یخچال میفروشن… برم یه چماقی بچرخونم.جمع آوری:سایت سرگرمی اریسفان

آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانهي ایمان من تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک،
چه سخت یافتم: "انسان" من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من، آتش پنهان من تویی
هر صبح، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو، دوگانگی است
تنهای من! نهایت عرفان من تویی (سهیل محمودی)
چرا از مرگ میترسید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غمانگیز است
مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمیآرد
مگر این می پرستیها و مستیها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمیکارد
مگر دنبال آرامش نمیگردید
چرا از مرگ میترسید؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمیبخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند
چرا از مرگ میترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است
نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بیفرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند!
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید!
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ میترسید؟
(فریدون مشیری) 

بگذار اى دوست تا به وقت بهار
سبزه بينى دميده از گل من
*******************************
سه تار مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزم
شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم (شهریار)
*******************************
مرید مکتب عشقم، شکفته طبع دمسازم
کنیز درگه شعرم، سپرده جان جانانم (خاطر)
*******************************
خرم آن روز کزین غمکده پرواز کنم
از پس مرگ حیاتی دگر آغاز کنم
باغ جان پر گل و من خسته به زندان تنم
زندگی یابم اگر پنجره ای باز کنم
*******************************
گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است
می چین آن گلی که به عالم نمونه است
*******************************
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما ببستند و در قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
*******************************
دیدی ای دل که خزان با گل و گلزار چه کرد
تیغ طوفان بلا با گل بی خار چه کرد
شعله شمع به آرامی و مظلومی سوخت
داغ آن با دل پروانه بی یار چه کرد
*******************************
آدمی را غم همین بس
نام با کام از کف دهد
ورنه
انسان و جاده
عهد دیرین رجعت بسته اند...
*******************************
رفتی ز دیده و داغت به دل ماست هنوز
هر کجا می نگرم روی تو پیاست هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبانست هنوز
*******************************
قسم به جامعه ای پاکی که از مهرت به تن دارم
فراموشت نخواهم کرد تا جان در بدن دارم
*******************************
رفت آن یار داغ و صد اندوه
به دل داغدار یار نهاد
ما پس ز ماندگان قافله ایم
او به منزل رسید و بار نهاد
*******************************
تا ز جان و دل من نام و نشان خواهد بود
غم و اندوه توام در دل و جان خواهد بود
*******************************
یك چند به كودكی ، به استاد شدیم
یك چند ز استادی خود شاد شدیم !
پایان سخن شنو كه ما را چه رسید
از خاك برآمدیم و بر باد شدیم !!
*******************************
اتحه ای چو آمدی بر سر ی خسته ای بخوان
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
آنکه به پرسش آمدو فاتحه خواند و میرود
گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان
*******************************
گلی بودم چه وقت چیدنم بود
جوان بودم چه وقت چیدنم بود
*******************************
افسرده دلی خسته در این خلوت خاموش
او زاده غمهای جهان بود گشت فراموش
*******************************
چون مرده شوم خاک مرا گم سازید
احوال مــرا عبرت مــردم سازید
خاک تن من به باده آغشته کنید
وز کـالبدم خشت سر خم سازید
*******************************
گر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان ، چراغ بیار
و یك دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم!
*******************************
مردن آن نیست که در خاک سیاه دفن شوم
مردن آن است که از خاطر تو با همه خاطره ها محو شوم
*******************************
تا بودم ای رفیق ندانستی که کیستم
روزی به سراغ حال من آمدی که نیستم
*******************************
بر سنگ مزارم بنویسید آشفته وسرد و خاموش
همه دنیا كرده اند مرا فراموش فراموش
*******************************
نیه باخرسان منم کیمی
من باخاردم سنین کیمی
یاتاجاقسان منم کیمی
باخاجاقلار سنین کیمی!
*******************************
چو بر خاکم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانم
*******************************
چو رخت خویش بر بستم از این خاك
همه گفتن با ما اشنا بود
ولیكن كس ندانست این مسافر
چه كفت و با كه گفت و از كجا بود
*******************************
مرغ دل پر میند تا زین قفس بیرون شود
جان بجان امد توانش تا دمی مجنون شود
کس نداند حال این پروانه دلسوخته
در بر شمع وجود دوست اخر چون شود
*******************************
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
اینکه اینجا خفته در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد
| www . night Skin . ir |


